دانلود pdf کتاب سلام بر خورشید: نگاهی نو به زیارت عاشورا
شب از نیمه گذشته بود، در گوشه اى با خداى خویش خلوت کرده بودم و دعاى کمیل می خواندم. در حال و هواى خودم بودم که تو به سوى من آمدى.
چپیه اى به سر خود انداخته بودى، دست بردى و کتاب دعاى مرا گرفتى. کتاب از دست من افتاد، تو آن را برداشتى و با عصبانیّت شروع به ورق زدن آن نمودى و من در تعجّب از کارِ تو نگاهت میکردم.
اوّلین بارى بود که به مدینه آمده بودم و این اوّلین شب جمعه اى بود که من مهمان پیامبر بودم و در کنار حرم او نشسته بودم تا با خداى مهربان مناجات نمایم.
تو کتاب دعاى مرا ورق زدى، کتاب «مفاتیح الجنان» را میگویم، کتابى کوچک که یکى از دوستانم به من هدیه داده بود.